125th

 

حالم حقیقتا بده. و خسته شدم از حال بد! گیر کردم.. و نمی دونم باید چه غلطی کنم.

فکر هم نمیکنم زندگیم بهتر از این شه!

انقدر روزای سختی داشتم و دارم ، که اگه یه راهی بود بی دردسر میشد بمیرم، تردید

نمیکردم.

هیچکس رو ندارم! هیچکس! خانواده مم که.. همیشه مقابلم بودن!

تنها کسی که دارم سرجی ـه! که مدتیه حس میکنم براش زیادی دراما داشتم! 

اون چه گناهی کرده؟! اون به اندازه خودش مشکلات داره.. و هیچ دلیلی نداره که بخوام

همش حال بد بهش منتقل کنم! یعنی نمیتونم با هیچکس حتی حرف بزنم! البته ، با هرکسی

هم حرف نمیزنم خب! خودم اینو انتخاب کردم!

داشتم فکر میکردم و به این رسیدم: miserable family! خانواده ای که همیشه بدبخت بوده،

و انگار خواهد بود!

با توجه به چیزایی که از فامیلامون میدونم، اینکه دستشون تو جادو جمبله و اصلا چشم دیدن

ما رو ندارن،اصلا بعید نیس که اینهمه مشکلاتی که داریم زیر سر اونا باشه! اما خب به هرحال

من کاری از دستم برنمیاد! هر تلاشی که کردم، انگار فقط بدترش کرد!

مادرم میگه نمازات ُ بخون و یه سری دعا بخون که حفظت کنه و این حرفا.. من واقعا از مذهـ ب و

دیـ ن و هر آدم و هرچیزی که به اینا مرتبط میشه بیزارم! چون همین مادر،  باعث شد من 

خودکشی کنم چون به نظرش فرزند خوبی نبودم و گمراه بودم! پس آره! به این نتیجه رسیدم که

دیـ ن آدم ُ از حیوون پست تر میکنه. تنها چیزی که به نظرم درسته انسانیته. اینکه کار درست ُ

انجام بدی.. به کسی ظلم نکنی.. بدی نکنی.. حتی به خودت!

- کامنت چرت نذارین برام.. چون اصلا حوصله ندارم !! -

دیدن اینهمه بدبختی تو خونه مون، برام دردناکه. از بدبختی خانواده م زجر میکشم!

تنها چیزی که دلم میخواد اینه که بمیرم. که یکی یه تفنگ بهم بده و تمومش کنم.

کسی که به این درجه میرسه که بخواد بمیره، انقد زجر کشیده که دیگه هیچی براش مهم نیس!

 

 نوشته شده در  جمعه هجدهم آبان ۱۳۹۷ساعت 15:42  توسط Vincent 

124th

 

امروز روز تعطیل بود از نوع اربعینش که همه جا تعطیله!! 

منم که محدودیت خانوادگی دارم.. میخواستمم نمیتونستم به اون صورت جایی برم!

شما هم که میدونین وقتی آدم روز تعطیل خونه باشه و بی برنامه باشه چقد کلافه میشه!

اما خداروشکر، با یکی آشنا شدم که یکم قابل تحمل ترش کرد برام.

ظاهرا فرد با شخصیتیه. باید دید که چی میشه. اما نسبت به قبلی، دیدم بهش مثبت تره.

اون خیلی شاید ظاهر جذاب تری داشت، اما واقعا شخصیت داغونی داشت!

بگذریم.. 

داشتم فکر میکردم که .. چرا اینجوریه؟! چرا من آدم تنهاییم؟! چرا با اینکه دوس دارم 

دوستای زیادی داشته باشم، فعالیت زیاد، زندگی شاد و شلوغ، اما اینطوری نیس؟!

اینکه چقد بی حوصله شدم! انگار پیر شدم! تو سن 24 سالگی واقعا رمق زیادی برام

نمونده.. 

هنوز ذوق و شوق دارم.. هنوز با چیزای کوچیک شاد میشم.. هنوز بلدم بخندم..

اما اینکه می بینم از کار افتاده شدم.. و هیچ کاری ازم برنمیاد!! واقعا حالمو بد میکنه!

خب ممکنه تاثیر جادو باشه.. اما من خیلی دنبالش بودم و دیدم آدمایی که تو این کارن،

اصلا آدمای درستی نیستن و مشکلات آدم ُ بیشتر میکنن! اصلا هم قابل اعتماد نیستن!

نمی دونم باید چیکار کنم .. شاید بهتر باشه فکر کنم دلیلش این نیست! چون فکر کردن

بهش باعث میشه بری سمتش..

احساس میکنم صد سالمه! دنیا برام یه جای تنگه! نمیتونم نفس بکشم! و کاش راهی بود

که بشه تغییرش داد.. 

سنم همینطور داره بالا میره.. و حس نمیکنم آدم موفقی باشم! چون نیستم! 

خیلی جاها خواستم زندگیم ُ تغییر بدم! خواستم پیشرفت کنم! اما از درون کم میارم..

البته که همیشه اینطور نیستم! اما اکثرا اینطورم! 

قرص هم دردی ازم دوا نکرد، فکر نمیکنم مشاور هم دوا کنه!

میدونم برم سرکار احتمالا حالم خیلی بهتر میشه! اما کارم باید مرتبط با رشته م باشه!

و من واقعا حوصله اینکه بشینم یاد بگیرم ندارم!! گیر کردم..

اصلا دوست نداشتم اینطوری باشه، چون من اینطوری نبودم، اینطوری نیستم..

نمی دونم چه بلایی سرم اومده.. گاهی مثل الان، میگم کاش فقط بشه بمیرم و همه چی

تموم شه!! کاش حق انتخاب داشتیم!!

..

رابطه تنها امید این روزامه. دیت میرم چندروز دیگه، و اگه خوب پیش بره.. اگه مچ شیم..

شاید حالم بهتر شه! نمی دونم!

 نوشته شده در  سه شنبه هشتم آبان ۱۳۹۷ساعت 18:20  توسط Vincent 

123th

 

اوکی. من سعی کردم. اما واقعا نمیتونم به هیچ عنوان خودم ُ ایزوله کنم! دلم میگیره حس

خفگی بم دست میده و دق میکنم! به دوست پسر احتیاج دارم. دوست پسر واقعا خوب و

ایده آل .. ایده آل برای من و شرایط من. درسته که خیلی چیزا سرجاش نیس! اما نمیتونم

کاری کنم!

یه خواستگاری که به طرز عجیبی اصرار میکرد که من راضی شم، به طرز عجیبیم گذاشت 

رفت!! واقعا آدم میمونه! اینهمه خواستگار هیچکدوم اوکی نشدن!!

واقعا مشکل از جادو و این چیزاس؟!!

..

فعلا.. نمی دونم چطور.. ولی میخوام یه فرد ایده آل برای من پیدا شه همونطور که

گفتم. دفعه قبلم شرایط اکسم همونطوری بود که به یونیورس گفته بودم! این دفعه

میخوام مناسب باشه با شرایطم.. همه چی اوکی شه.. 

 نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مهر ۱۳۹۷ساعت 20:7  توسط Vincent 

122th

 

برای درخواست رمز کامنت بدین.


ادامه مطلب
 نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مهر ۱۳۹۷ساعت 21:21  توسط Vincent 

121th

 

یه چیزی که بهش رسیدم، اینه که معیارات رو باید با توجه به خودت تعیین کنی.

مثلا تو یه پارتنر میخوای که شماره ش 10 باشه، باید خودتم همون حول و حوش باشی.

نه که 4 باشی، بخوای بهترین و پرفکت ترین رو داشته باشی!

اگه میخوای طرفت اندامش عالی باشه، یه نگاهی به اندام خودت بکن! یا اگه میخوای

پولدار باشه، آیا خودت پولداری؟!

جنتلمن میخوای، خودت به همون اندازه لیدی هستی؟!

بهترین رابطه ها رابطه هایین که توشون تفاهم باشه. 

این واسه چیزای دیگه هم هست. اگر دوست خوب میخوای، خودت هم باید دوست خوبی

باشی! اگر زندگی خوب میخوای باید تلاش کنی! اندام خوب میخوای باید ورزش کنی رژیم

بگیری سختی بکشی! اونم نه یه ماه دوماه! همیشه! 

اولش آدم با انگیزه شروع میکنه، اما وسطاش خسته میشه، بی حوصله میشه، بی تفاوت

میشه، حال نداره! باید به خودت روحیه بدی! برنامه ت این باشه روزی که باشگاه داری بری

اندامای ایده آلت رو نگاه کنی، متنای روحیه بخش بخونی، فکر کنی که اگه نری زحماتت 

هدر میره. به اینکه اگه از هیکلت راضی بودی ثبت نام نمیکردی! پس باید بری! 

به اینکه باید کلاست A باشه که یه مرد کلاس A هم بیاد دنبالت! کلاس A کمه پس به

دستت بیاره از دستت نمیده! فقط به ظاهر نیس! ظاهرت جذبش میکنه اما ببینه مشکلات حاد

دیگه داری میذاره میره! پس باید روی همه چی کار کرد! اگه آتنات ضعیفه بیارش بالا! اگه آفرودیتت

ضعیفه بیارش بالا! خلاصه که.. اینجوری.

 نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مهر ۱۳۹۷ساعت 22:11  توسط Vincent 

120th

 

کاری ندارم.. که راست میگه یا دروغ! که دوسم داره یا هوسـ بازه! برام مناسبه یا نه!

چیزی که من هربار تو باهاش بودن دیدم، این بود که داشتم " آسیب " می دیدم!

من ُ همش توی برزخ میذاشت.. هربارم یه چیز میگفت.. چرا باید انقد به خودم آسیب بزنم؟!

وقتی برام وقت نمیذاره! همش میگه کار دارم مهمون دارم درگیرم پیش مامانمم و فلان و فلان!

و نمی دونمم اصلا راست میگه یا نه! فقط تنها چیزی که میدونم اینه که برام وقت نمیذاره

و وقت نذاشتن نشونه ی ارزش قائل نشدنه! من خسته م.. حقیقتا از زخم خوردن خسته م!

نمی دونم چطور! اما باید خودم ُ جمع و جور کنم!

باید دل بکنم! سخته! ولی مگه میشه نشه؟! حتما میشه..

حس تنهایی شدید داشتم.. که هیچکس نیس روم بشه یک کلمه باهاش حرف بزنم.. 

دوتا دوست نزدیک دارم که روم نمیشه و حس میکنم حوصلمو ندارن چون دراماهام زیاد شده..

که شین خودش پی ام داد و پرسید منم براش گفتم.. گفتم باشگاه دارم و حال ندارم برم..

گفت اتفاقا برو! حالت خوب میشه! 

من نمی دونم.. این چه جور آدمیه که اینجوری با من بازی میکنه! وجدان نداره؟! حتما نه!

خیلیا ندارن! خیلیا مریضن.. شاید اینم یکی از اونا.. چقد بهم آسیب زد.. اما من نباید قربانی شم!

من باید پا شم بایستم!

شین بهم گفت برم باشگاه.. میرم! با اینکه یه مربی حسابی هم نیست که بهم یاد بده!

از ماه دیگه احتمالا برم بوکس! نمی دونم هزینه ش چقدره الان زنگ میزنم میپرسم.. 

چون بدنسازی خیلی ورزش حساسیه تا خصوصی نگیری درست بهت نمیگن، مگه اینکه معجزه 

شه یه مربی دلسوز و باوجدان پیدا شه! که اکثرا نیس..

حالا ببینم چطور میشه!

من یه بازنده نمیمونم! باختم، درست.. اما درستش میکنم! سخته.. ولی یه روز میگم من تونستم!

 نوشته شده در  شنبه چهاردهم مهر ۱۳۹۷ساعت 17:6  توسط Vincent 

119th

 

دیشب خوابش ُ می دیدم! خواب T رو. تو خواب دیوانه وار عاشقش بودم! و مُرده بود!!!

و فهمیده بودم که دوتا زن و دوست دختر داشته.. همه جمع شده بودن توی خونه ش!

خونه ش با اونی که تو واقعیت داره فرق میکرد! منتها.. منم بودم.. خون گریه میکردم!

خیلی حس بدی بود.. 

از وقتی بیدار شدم یکسره تو فکرمه.. این مَرد خیلی " خاص " بود برای من! چطور میتونم

مووآن کنم؟! آه..

میدونم الان ایموشنالم و منطقم اومده پایین.. اما خیلی چیزهاش برای من ایده آل بود..

و شاید برای هر دختری غیر از من هم بود! اما میدونم که براش مهم نیستم! همین چندروز

پیش شعر " کوچه " فریدون مشیری رو توی واتس اپ براش فرستادم، آنلاین شد اما سین

نکرد.. منم واتس اپم ُ دیلیت اکانت کردم ُ خط جدیدم ُ انداختم که نداره..

خیلی وقته که دیگه منو نمیخواد.. اگرم تا الان بوده - نصفه نیمه - به خاطر سـ کـس بوده..

چون اگر منو میخواست رفتارش اینطور نبود و اینو هرکسی میتونه بفهمه!

خیلی سخته که کسی رو بخوای ، خیلییییی بخوای! و نتونی داشته باشیش ..

دردناکه.. اما خب.. منطقا اونقدرا هم برای هم مناسب نبودیم ، یه آدم بدبین، کنترلگر و متعصب

و محدود کننده بود و من اصلا زیر بار این چیزا نمیرم!

میدونم که تا چندسال دیگه میرم و شاید سولمیتم رو خارج از این کشور پیدا کنم..

اصلااا و ابدا تو فاز ریلیشن شیپ نیستم خداروشکر..

پاییز آدم ُ عاشقتر میکنه انگار متاسفانه! هعی..

 

 نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مهر ۱۳۹۷ساعت 12:46  توسط Vincent 

118th

 

ســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلام!!

با لاک قرمز تاپ کوت نزده ی بلنـــــد و دستبند مار محبوبم -   - دارم براتون و البته بره

خودم تایپ میکنم. خــــــــــب اینطور که معلومه امروز روز خوبیه، یه روز فوق العاده س در واقع.

خیــــــــلی وقته، تو زندگیم دچار " گیجی " شدم! به این صورت که کلی کار باید انجام بدم و

گیج میشم و نهایتا به هیچکدوم نمیرسم! و بعدم عصبی و سرگردون میشم و میخوام بمیرم!

اما اومم اینجا که بنویسم.. نوشتن قطعا بهم کمک میکنه -  - 

- من این پست ُ ثبت موقت میکنم، چون باید برم بانک، و سریع برمیگردم -

خب من برگشتم.. خوشگلا، اینم لیستی که سعی میکنم کامل یادم بیارم:

 - ورزش ( بدنسازی / بوکس و استخر مرتب )

چون برام خیلی خیلی خیلی مهمه که رو فرم و فیت باشم! اندامم خوبه اما خیلی جا داره که بهتر

شه. خب حالا که ماشین یه وقتایی دستمه ، شاید بتونم بوکس برم! بوکس ورزشیه که در کنار

اینکه واقعا بدن رو خوش فرم میکنه، باعث میشه همه ی خشم آدم - خشم هایی که از اول زندگی

به هردلیلی  حتی ناخودآگاه مونده توی روان آدم - تخلیه بشه! و وقتی این خشما تخلیه بشه، کلی

اتفاق خوب میفته!

مثلا من آدمی هستم که تو محیط خشن بزرگ شدم. محیط زندگیم بد و ناسالم بوده، الگوم - شاید

برادرم - آدم خیلی عصبی بوده که دست بزن داشته، همونطور اون یکی برادر و پدرم!

خواهرامم همه عصبی..

خلاصه که اینا همه تو روان و زندگی آدم تاثیر میذاره و باید یه جایی درستش کنی وگرنه داستان

میشه! همینطور که برای من شده! من یک آدم عصبی هستم که از این موضوع ناراحتم و میخوام

حلش کنم. سرجی بهم یه مشاوری رو معرفی کرد که رایگانه اما جوونه و احتمالا کم تجربه! به

هرحال دانسته های اون بیشتر از منه و یه آدم احتمالا آگاهه پس رفتن پیشش میتونه خوب باشه،

باید رفت و دید چی پیش میاد. هرچند اعتماد کردن به هرکسیم درست نیست، باید مطمئن شد اول

از همه چی! بعد به طرف اعتماد کرد و کمک خواست! ممکنه برای آدم دردسر شه! خصوصا که

جوونم هست! باید دید آیا مطب یا کلینیک کار میکنه اصلا؟! 

من خب اختلال مرزی هم دارم! شاید دوقطبی هم باشم! - دوتاش رو دکتر گفته - کمبود اعتماد به

نفس،  فوبیا و.. هم دارم و هزار و یک مشکل. یه جورایی تنوع طلبم.. خب همه ی اینا کم نیست

برای جهنم کردن زندگی آدم! همشون نیاز به درمان داره! با مطالعه، روان درمانی و کارهای عملی و

تمریناتی که کمک میکنن به درمان. پس دو تا آیتم دیگه اضافه میکنم به لیستم:

 - مراجعه به روان درمانگر - مشاور و ادامه درمان در صورت خوب بودنش

 - مطالعه کتاب های روانشناسی مربوطه

باید کتاب بخونم، بارها  بارها، هرلحظه و هرجا، که تغییر کنم! که رشد کنم! که مشکلاتم حل شه!

که طرز فکرم تغییر کنه! و اینا همه امکان پذیره! راجع به مشکلاتم، کتاب باید بخونم. و من عاشق

کتابم indeed 

خب، من امیدوارم مشاوری که گفتم، واقعا خوب باشه، اما ممکنه نباشه و نیاز پیدا کنم به اینکه یه

مشاور دیگه پیدا کنم، و در این صورت به پول نیاز دارم. - هرچند به اینی که رایگانه دیشب پیام دادم

هنوز جواب نداده - 

کلی چیز هست که باید بخرم اما به خاطر بی پولی و گرونی عقب افتاده! چیزای ضروری!

سعی کردم ذره ذره بخرمشون، سعی کردم محصولات ایرانی خوب پیدا کنم و جایگزین کنم، اما خب

تا حدی میشه و کاملا نمیشه اینکارو کرد! مثلا فکر نمیکنم لوازم آرایش ایرانی خوب داشته باشیم!

- اگر هست معرفی کنین استقبال میکنم اگر واقعا خوب باشه - یه سری برندا رو ملینا تبلیغ کرد مثل

کالیستا که اونطور که من فهمیدم و خودش گفت، تعریف خاصی نداره! اگه یه برند ایرانی انقد خوب

باشه که بشه جایگزین کرد، حتما اینکارو میکنم! چون کلا من مدتیه اصلا لوازم آرایش فیک و نامعتبر

نمیگیرم. خداروشکر بیشتر لوازم آرایشم تکمیه، چندتا رژ خوب دارم، یکیش رژ مایع اسفنجی کاتریسه

که خیلی ازش راضی بودم منتها اسفنجش خراب شده فکر نکنم دیگه بشه کاریش کرد! چون از

فروشنده ش هم پرسیدم گفت دیگه نمیشه. 

- خب من برم حموم و بعد لیزر ، بعدش اگه شد میام پستم ُ کامل میکنم! -

 

- خب این پست مال چندوقت پیشه که ثبت موقت مونده بود! و کامل نشد. اما پستش میکنم -

 نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم شهریور ۱۳۹۷ساعت 11:49  توسط Vincent 

117th

 

خــــــب ! من دوباره اومدم! اومدم که بنویسم و این پست، پست مهمی میشه.

اول از همه.. سعی کردم و میکنم که قضیه ریچارد ُ از اکسم جدا کنم. یعنی سعی کنم بفهمم

حتی اگر ذهنم درگیر اکسم نبود، ریچارد رو میخواستم یا نه. و تقریبا به جواب " نه " خیلی نزدیک

شدم! اون اوایل خخب هی مقایسه ش میکردم با اکسم .. یه جاهایی امتیاز مثبت میگرفت یه

جاهایی امتیاز منفی. مثلا ، جاهایی امتیاز مثبت میگرفت که مربوط میشد به وفاداری، اطمینان،

اینکه میشه روش حساب کرد، اینکه مطمئنم دوسم داره و برام هرکاری میکنه! 

جاهایی امتیاز منفی میگرفت که می دیدم نسبت به سنش یا نسبت به چیزی که من انتظار 

دارم خامه! پخته نیست به اندازه کافی. رفتارای لوس و بچگونه داره. نیاز به توجه داره! یعنی یه

جورایی گدایی توجه میکنه گاهی! از نظر خانوادگی هم سطح نیستیم و خیلی تفاوت هست،

مدیریت پولش ضعیفه! همیشه میشه گفت لنگه! شخصیت وابسته داره! برام جذابیت جنـ سی

اصلا و ابدا نداره! ( تو پرانتز بگم که درسته خیلی تلاش میکنه که من لذت ببرم تو رابطه! و خب

تا حدیم موفق میشه اما بازم اونطور که باید نیست! شاید چون خب من دوسش ندارم دیگه! 

وقتیم کسی رو دوس نداری نمیتونی از رابطه باهاش لذت ببری حالا خودتم بکشی! حتی واقعا

به رابطه باهاش فکر میکنم چندشم میشه گاها -_-  ) و غیر از رابطه جـ نسی، کلا برام جذابیت

نداره. با اینکه نقصی نداره خوبه ظاهرش اما جذاب نیس دیگه..

و واقعا رابطه اینطوری نیس که بگی حالا چون آدم خوبیه باش بمونم!! خوب بودن لازمه ولی کافی

نیس! باید بتونین انقدر همو بخواین و برای هم مناسب باشین که تضمین کنین تا آخر عمر به هم

متعهدین و میتونین با هم شاد باشین!

ریچارد بم گفته که همه جوره هست، پایه ی خارج رفتنمه! یعنی تلاش میکنه با هم بریم!

یعنی در این حد پایه س هرچند که خانواده ش تا حد زیادی کنترلش میکنن و احتمال اینکه نذارن

بریم هس! اما موضوع اینه که من نمیخوامش!! حتی اگه به هیچکس دیگه فکر نکنم! بله نه برای

اینکه باش کات کنم برم با اکسم! فقط تنهاییم رو به بودن باهاش ترجیح میدم! نمی دونم چرا!

اون اول که دیدمش، یک دنیا حس بهم منتقل شد و حس کردم دیوونشم! حاضر بودم هرکاری کنم

باش اوکی شم! اما بعد چندروز اون حسا پرید و هی کمرنگ و کمرنگ تر شد!

اونم دائم میناله که آره خیلی سردی و هرروز داری سردتر میشی و منم سرد کردی! و واقعیت

همینه! کاری از دستم برنمیاد! این جریانا رو براش گفتم و پیشنهاد جدایی دادم، اونم خیلی

واکنش شدید نشون داد و سوز و بریز و آخرم پیشنهاد مشاوره داد و گفت چون تو محیط خونتون

خوب نیس انگیزه نداری و اینا! من فکر نمیکنم مشاوره بتونه کمکی کنه! من حسی بهش ندارم

و این قضیه رو هیچکس نمیتونه کاریش کنه! اما به قول سرجی، شاید بریم مشاوره کمک کنه

بپذیره که برای هم مناسب نیستیم و کمکش کنه که با این قضیه کنار بیاد. برای همین من

سعی میکنم باهاش برم.. هرچند واقعا نمی دونم مشاور خوبی هست یا نه و واقعا چه تاثیری

داره اما به خاطر اونم که شده میرم. از خدامه بتونه کمکش کنه با این قضیه کنار بیاد.

نمی دونم چرا وقتی دیدمش انقدر میخواستمش، و انقدر زود هم ازش زده شدم!!

کتاب " آیا تو نیمه گمشده ام هستی " رو چندماهه دارم میخونم و توصیه میکنم بخونین. خیلی

خیلی کمک میکنه آدمُ. راه رو به آدم نشون میده! شاید بیشتر از هر مشاوری!

با کمک این کتاب دارم میفهمم اکسم هم ماسب من نبوده. من فقط شیفته جذابیت هاش شده

بودم. لاکچری بودنش، شیک بودنش، پولدار بودنش، خونه مدل اروپاییش، خوشتیپ بودنش، خوش

سر و زبون بودنش، سکـ سی بودنش!! آیا اینا کافیه برای یه رابطه ایده آل؟! فکر نکنم! چون باید

در نظر بگیری اگه اینا رو نداشت بازم دوسش داشتی؟! قطعا نه! چون اینا دقیقا چیزاییه که من ُ

جذب کرد و مطمئنا بعد یه مدت هم عادی میشه و تازه چیزای دیگه به چشم میاد. اون همچنان

یه آدم بدبین بود. آدمی که شدیدا محدودم میکرد. باید برای آب خوردنم ازش اجازه میگرفتم!

آیا واقعا با هم تفاهم داشتیم؟! نمی دونم! چون هیچوقت نتونستم در اون حد بشناسمش!

چیز زیادی ازش نمی دونم! فقط ازش یه بت ساختم توی ذهنم! بت جذابیت! که احتمال 90 درصد

اگر بیشتر بشناسمش میشکنه! حتی مطمئن نیستم چندسالشه! از وفاداری و صداقتش هیج

اطمینانی ندارم! و اینکه آیا اصلا با اهداف من یک سو هست؟! فکر نکنم. وقتی تا این سن مجرد

مونده، قصد ازدواج داره؟ فکر نکنم! و حتی اگر ازدواج کنیم، چیزی رو بهم میده که میخوام!؟

من چی میخوام!؟ هر آدمی باید بدونه که چی میخواد ، واقعا چی میخواد و به خواسته ش پایبند

باشه چون به هرحال هرچقدر خواسته هاش رو ایگنور کنه، یه روزی یه جایی اسیرشون میشه

و مجبورش میکنن که سمتشون برگرده! چون اینا مهمه! خواسته ها ، امیدها و آرزوهای ما انگیزه

زندگی ما هستن!

راستش، من فکر میکنم واسه این وارد رابطه میشم که از تنهاییم فرار کنم! چون رابطه هیجان 

داره! شاید اصلا هیچکدوم از انتخاب هام تا الان درست نبوده برای همینم کات کردم! همشون ُ

کات کردم! من یه دختر بلندپروازم! فقط گاهی این ُ یادم میره! به خاطر شرایط بدم.. 

من شاید آمادگی رابطه ندارم! من شاید الان وقت رابطه جدی نیست برام! چون من برام خیلی 

خیلی خیلی خیلی مهمه که مستقل شم! از ایـ ران برم و مستقل شم! خودم ُ پیدا کنم!

من الان stable نیستم ، سرگردونم! اما باید سریع خودم ُ پیدا کنم! خداروشکر باشگاه ثبت نام

کردم چون داشتن اندام خوب و سالم و همچنین روحیه خوبی که ورزش بهم میده یه قسمت

بزرگی از هدفمه. من عااااشق ورزشم! عاشق اون آدرنالینی که موقع ورزش ترشح میشه!

عاشق اینکه ذهنم درگیر ورزش باشه و به چیزای دیگه فکر نکنم! عاشق اون حس قدرتیم که

بهم میده! من واقعا دنبال اینم که رشد کنم! از نظر ظاهری و شخصیتی پرفکت شم!

شاید یکم دیر شده! چون داره 24 سالم میشه! اما روحیمو نمی بازم! من خیلی چیزا هست که

باید یاد بگیرم! من الان، منی نیستم که میخوام! اما توی راه درست قرار گرفتم! رشته درستی

رو انتخاب کردم! چون این رشته من ُ به کشوری که میخوام میرسونه! فقط باید سعی کنم به خودم

روحیه بدم، خوب درس بخونم و شغل مناسبم ُ انتخاب کنم! همینطور زبانم رو هم باید improve کنم

نمیخوام منحرف شدم از هدفم! من اگه خوب پیش برم، انشالا تا سه چهارسال دیگه به کشور

موردعلاقه م میرسم و نمیتونم بگم حتی فکر کردن بهش چقدرررر من ُ هیجان زده میکنه!

و تازه این شروعشه! این استقلال شروع زندگی ایده آل منه! باید تا اونموقع انقدر رشد کنم و

اجتماعی تر بشم و مهارت دوست یابیم قوی تر بشه، اعتماد به نفسم بیشتر بشه که بدونم

حتی بدون خانواده و دوستام، میتونم از تنهایی در بیام و دوستای خوب و جدید پیدا کنم.

باید انقدر آگاه شده باشم که بدونم چه تیپ شخصیتی برام مناسبه! که وقتی خواستم وارد

رابطه شم انتخاب درستی انجام بدم! باید از اشتباهاتم درس بگیرم..

بهتون پیشنهاد میکنم farjacenter رو تو اینستا دنبال کنین و از مطالبش استفاده کنین که واقعا

به کار آدم میاد. بهتون پیشنهاد میکنم مطالعه کنین.. پیشنهاد میکنم فکر کنین.. چون اینا چیزاییه

که واقعا آدم رو از جهنمی به اسم حماقت و ناآگاهی نجات میده! و آدمای ناآگاه مثل برده ی کوری

میمونن که هرلحظه به سمتی کشیده میشن و هزاران بلا سرشون میاد.. و کاش به خودمون بیایم.

 نوشته شده در  شنبه دهم شهریور ۱۳۹۷ساعت 17:18  توسط Vincent 

116th

 

 سلام سلام صدتا سلام به دوستای خوشگلم *_*

دوس جونیا، خواستم بگم پست قبل رمز قبلی هستش و پرایوت نیست - که به کسی رمز ندم -

خب. من ناخنام ُ ترمیم کردم، خوبم شد. منتها بلنند گرفتم و موقع تایپ اذیتم. حالا من که خیلی

تایپ نمیکنم! یه وقتایی میام اینجا می نویسم فقط. که البته واسه کار - که احتمالا میفته بعد

مسافرتمون یعنی 20 شهریور به بعد - باید حتما کوتاهشون کنم. 

خیــــــــلی ذوق دارم برای رفتن سرکار. حالا درسته که پولـ مون خیلی بی ارزش شده و همه

چی گرون شده و اصلا معلوم نیست قراره چی بشه، اما به هرحال ، اینکه حقوق بگیری حس

خوبیه. یه شروعه .. کم کم بهتر و بهتر میشی و جای پیشرفت داری. هفته پیش سرکلاس که

منتظر بودم استاد بیاد، یکی از همکلاسیا که اصلا نمیشناختمشم بود. دیگه صحبت کردیم و

گفتم که کار گیرم نیومد و این داستانا، گفت که خودش رفته مجتمع فنی کلاس طراحی وب و

خیلی راضی بوده. هرچند خیلی سنگین بوده و گذاشته کنار! اینم گفت که رشته های فنی مثل

ما، دانشگاه آزاد خیلی سخت میگیرن و اینجاس که آسونه و فلان. یعنی رشته ما واقعا سنگینه

و اگه واسه ما اینطور نیس علتش اینه که اونطور که باید نیس.

خلاصه راهنمایی خوبی بود! فهمیدم اگه خواستم برم کلاس، برم اونجا خوبه.هرچند باید خودمم

حضوری برم و ببینم چه خبره. اگرم بخوام برم کلاس، دوست دارم خودم برم کار کنم حالا رشته

نامرتبط یا هرچی، بعد با پول خودم برم. حالا نمی دونم، باید به کتابام نگاه بندازم ببینم آیا میتونم

سردربیارم یا نه. دیگه باید دید چی میشه.

ریچارد.. نمی دونم واقعا.. ذهنم خالیه درموردش. فقط میدونم آدمیه که تو شرایط سخت هست!

میتونم روش حساب کنم! میدونم از نظر روانی و عاطفی و جنسی پشتمه! و تامینم میکنه. حداقل

همه تلاششُ میکنه که تامین کنه. حتی از لحاظ مالی هم همه سعیش ُ میکنه. عاشقمه..

اما اکسم؟! هچ! اون دکتری بود که پست قبل نوشتم ازش؟ داشتم لایوش ُ می دیدیم، ازش سوال

پرسیده بودن که " کسایی که میگن مشغله شون زیاده و واقعا تو رابطه کمرنگن و مثلا هفته ای

یه بار وقت دارن که آدم ُ ببینن، مناسبن یا نه؟ " و ایشونم جواب داد اولا باید بببینیم اصلا این

چیزی که میگن واقعا حقیقته یا نه؟ طرف اعتیاد به کار داره - workaholic ـئه - یا اینکه نه! اینطوری

میگه که زمان هایی که جای دیگه داره کار دیگه میکنه که خدا میدونه چه کاری !! رو توجیه کنه!

و خب گفت که اکثرا هم دروغ میگن و سرشون جای دیگه گرمه. دقیقا مشکل این اواخر من با اکسم!

البته از همون اولم یه شبایی نبود و هی بهوونه میاورد که مادرم حالش بد شد! بیمارستان بردیم و

این داستانا! یا برای من که وقت کم میذاشت بهونه ش این بود که با مادرشه، میبرتش خرید، بهشت

زهرا و این داستانا! دیگه از یه حدی به بعدش آدم میفهمه که یا دروغ میگه یا واقعا وابسته س به

مادرش که گزینه اولی محتمل تره. 

رفتم وسط پست ناخنام ُ یکم کوتاه کردم چقدر بهتر شد آخیش! ولی خب وسط پست که قطع کنی

نوشتن ُ و فاصله بیفته آدم دیگه ادامه دادن براش سخت میشه. من گشنه م شده برم ناهار

بخورم، بعدش برای ادامه روزم تصمیم بگیرم که چکار کنم، فعلا.

 نوشته شده در  شنبه سوم شهریور ۱۳۹۷ساعت 16:30  توسط Vincent